محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

72

مجمع الانساب ( فارسى )

برزيگرى و آهنگرى و شبانى و غيره . و پسرى داشت كه بطن سوم بود ، نام او قابيل و از بطن ديگر بعد از قابيل پسرى و دخترى آمد . نام پسر هابيل . آدم ، توام قابيل را به هابيل داد ، چنانچه قاعده و رسم بود . قابيل گفت : « من خواهر خود را به هابيل نمىدهم و به من اوليتر است . » هرچند آدم گفت ، قبول نكرد و ميان پسران خلاف افتاد . آدم گفت : « هر كسى قربان كنند ، قربانى هركس كه پذيرفته شود حق با اوست و دختر از آن او باشد . » و آن وقت رسم چنان بودى كه كسى كه قربان كردى ، جايى معين بودى ، هركس از پيشهء خود چيزى ببردى و بنهادى ، آتش بيامدى و قربان آن‌كس كه حق بودى بسوختى و از آن آن‌كه باطل بودى نسوختى . و آن آتش سرخ بودى و دو پر داشتى سبز . و هابيل شبان بود ، گوسفندى را از رمه بگرفت و پاى ببست و به جاى قربان نهاد . و قابيل ، برزيگر بود و درزهء « 1 » گندم بياورد و برابر قربان هابيل نهاد . آتش بيامد و گوسفند هابيل بسوخت و گندم قابيل به جاى ماند . قابيل بدانست كه آدم ، خواهر [ 45 ] او را به هابيل دهد ، قصد كشتن هابيل كرد و صبر كرد تا موسم حج آمد . آدم عزم حج كرد ، فرزندان را به قابيل سپرد و گفت : « نگاه‌دار تا من بيايم . » قابيل در قصد هابيل فرصت مىجست . ناگاه روزى او را در كوهى يافت خفته و به خواب در شده . سنگى بر سر او زد و او را بكشت . چون قابيل برادر را بكشت ، پشيمان گشت و ندانست كه چه كند . خداى تعالى كلاغى را بفرستاد تا با كلاغى جنگ كرد و آن كلاغ را بكشت و گورى بكند و در آن گور انداخت و خاك با روى او كرد چنان‌كه فرمود : « فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ . . . فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ . » « 2 » قابيل چون آن بديد او نيز گورى كند و هابيل را در آن نهاد و خاك بر سر او كرد . و بنياد قتل و مرده دفن كردن ، قابيل نهاد . پس چون آدم از حج باز آمد هابيل را نيافت ، دانست كه قابيل او را كشته ، جگرش بسوخت ، چه هرگز مرگ نديده بود و به زبان سريانى دو سه بيت گفت كه ترجمهء آن به تازى چنين است كه نبشته شد . و هذا ابيات شعر آدم - عليه السّلام - در مرثيهء پسرش هابيل عليه السّلام : تغيّرت البلاد و من عليها * و وجه الارض مغبر قبيح

--> ( 1 ) . درزه : بسته ، دسته ( لغت‌نامهء دهخدا ) . ( 2 ) . سورهء « مائده » ، آيهء 31 .